گفتگویی با یک هزاره‌ی سرخ پارسایی

آنچه اینجا می خوانید گوشه‌یی از پذیرفتن خطرها و سختی ها، در راه سفر به سوی اروپا را نشان می دهد. اما بعد از داستان مخاطرات راه، داستان یک هزاره‌ی بیگانه‌ شده، یا بهتر بگویم رانده شده را برای تان نقل می کنم که ضرور است راهِ برای پذیرفتن شان بین ما آماده گردد. بسیار به ندرت اتفاق می افتد که در جامعه‌ی قبیلویی افغانستان، کسی مسئول سرنوشت خودش باشد. این قبیله است که هویت خودش را بر افرادش می قبولاند، و قبیله برای فرد سرنوشت تعیین می کند. چنانچه دیده می شود، قبیله و یا قوم دو رخ دارد: قومیت و مذهب. اگر فکر می کنید ملیت مهم است، پس نفوس ما
باید بسیار بیش تر از این نفوس فعلی است. اما اگر مذهبی فکر کنیم، در حقیقت یک کتله‌ی وسیعی از هم ملیتی های مان را نادیده گرفته ایم. اگر باور ندارید، فقط ادامه‌ی داستان را بخوانید.
آغاز داستان: در وسط تابستان سال ۲۰۰۷ سفرم آغاز شد. سفری که نمی دانم اسمش را چی بگذارم؟ بگذریم از این مسئله. آغاز سفر از شهر کویطه‌ی پاکستان بود. در پاکستان هنوز هزاره ها خوشبختانه حق دارند، بر خلاف کشور اسلامی ایران، آزادانه به زندگی و سفر شان هر سو بپردازند. با یک اتوبوس راهی تفتان شدیم که سرحد بین ایران و پاکستان را تشکیل می دهد. تا این نقطه احساس آزادی و انسان بودن را می توانی داشته باشی، با وجودیکه در این مسیر کسی هم مذهب و هم ملیت ما هزاره ها نیست. اما داخل خاک کشور اسلامی ایران که یک کشور شیعه مذهب است و ادعای آقایی جهان شیعه را می
کند، انسان بودن و افغان بودن و حتی شیعه بودن دیگر مفهومی ندارد. کشوریکه یک پنجم عایدات سرزمین هزارجات را سالانه خرج رفاه هر چی بیشتر قشر روحانی اش می کند، با یک هزاره به عنوان یک مجرم برخورد می کند. اگر چی در هیچ کشوری حق شهروندان کشور همسایه یا کشور های دور تر از آن، مسئله دادخواهی یا دادگاهی کشور میزبان نیست، اما در کشور ایران اسلامی مسئله طور دیگر است: هر که شیعه است و ایرانی نیست، پشیزی ارزش انسانی و حقوقی ندارد. این را در ادامه داستان بهتر متوجه خواهید شد.
مسیری که یک هزاره‌ی شیعه در داخل خاک اسلامی ایران به هر مقصدی طی می کند، به مسیری می ماند که مجرم محکوم به اعدام در کشور زادگاهش احساس می کند. از همان لحظه ورود به کشور اسلامی ایران باید با غرور و احساس انسان بودن خداحافظی کنی: انسان بودن، یادت بخیر! ! ! هر کسی که می خواهد از سرنوشت مرگبارش در افغانستان فرار کند باید از خاک کشور همسایه اش، در این مورد کشور اسلامی ایران، گذر نماید. به یقین که این نفرین وارد شده بر این ملیت محروم از طرف خدای عز و جل نیست، بلکه از سوی قشری است که در حقیقت می بایست تو را به سوی خدا هدایت کند. آیا یک شهروندی که
از مرگ می گریزد و باید خارج از کشورش همه جا به عنوان یک انسان بی پناه شناخته شود، سزاوار چنین سرنوشتی غیر انسانی است؟ آخر کشور اسلامی ایران ادعا می کند که حق آن را دارد که مواجب مذهبی ات را به عنوان یک امت شیعه رقم بزند. اما آیا این حق را هم دارد که غرور و شرفت را به باد بدهد؟ ؟ ؟
با وارد شدن در خاک ایران دیگر ترس سراسر وجودم را فرا گرفت. از بابت این که مبادا با نیروی پولیس کشور اسلامی ایران روبرو شویم نه ساعت را در بیابان با پای پیاده پشت سر گذاشتیم تا به شهر میرجاوه برسیم. در میرجاوه در اطاقی جا داده شدیم که در حقیقت گنجایش پنج نفر را داشت، اما ما پانزده نفر مجرمینی که سرشت غیرایرانی داشتیم، در این اطاق روی هم چیده شدیم. اگر پولیس کشور اسلامی ایران ما را می گرفت، بدون در نظر داشت حقوق انسانی و بدون در نظرداشت به خطر جانی ما در کشور خود ما، ما را به نهایت تحقیر و آزار دوباره به افغانستان رد مرز می کرد. این بار اول
نیست، سی سال است که حرمت و شرف انسانی ما در کشور شیعه مذهب ایران با یک حیوان بی شعور در یک ترازو قرار داده می شود. این را در حقیقت می توان فاشیزم مذهبی نامید: یک مفهومی که در تاریخ بشر در هیچ جایی دنیا دیده نشده. آیا با این حال ادعای با فرهنگ بودن شان دیگر ارزش انسانی دارد؟ آیا این فاشیست های مذهبی که چنگیز خان، خان خانان را بد ترین موجود بشر تعریف می کند، خودشان می تواند به عنوان انسان شناخته شود؟ ؟ ؟ آخر چنگیر خان سه بار کوشید با ایرانی های به اصطلاح با فرهنگ قرار داد صلح دایمی را ببندد و از راه دوستی بزرگترین امپراتوریی برادرانه را
تشکل دهند.
دو شب تمام در این غار موش بسر بردیم، تا مبادا گربه های فاشیست ما را به بازی بگیرند! شب سوم این پانزده نفر در صندوق عقبی پنچ موتر پژو، یعنی سه نفر در داخل یک صندوق عقبی که شاید فضایش یک متر مکعب بیش نباشد، با فشار چپانده شدیم. سیزده ساعت این موتر ها در راه بود، در حالیکه ما توان جابجا کردن یک انگشت خود را هم نداشتیم. در این حال خودم بار ها به ارواح چنگیز خان درود و دعا فرستادم، زیرا قوانین ده گانه‌ی او می تواند سر مشق قوانین حقوق بشر مدرن قرار گیرد. در عوض بار ها از خدا خواستم که روح بادارن مذهبی ما را افتخار سوختن در آتش ذوزخ نصیب کند. آخر
دوزخ شاید جای دام و دد بی شعور و پر مدعا نباشد! ! ! یک و نیم ساعت باید با قامت دو لا شده، بدون اندک ترین سرو صدا راه می پیمودیم. هر کی صدایی ازش بیرون می شد با چماق سروکار پیدا می کرد. من هر چی کوشیدم دیگر نتوانستم جلو سرفه ام را بگیرم و در عوض مشتی به دهانم زدند که دندانم شکست. دیگر فراموش کردم که به عنوان یک انسان خواهشات و ضروریات انسانی داشته باشم. زیرا این کار می توانست سرنوشت پانزده نفر را با مرگ حتمی روبرو کند.
بعد از این راهپیمایی کمر شکن که سنگین تر از هر ورزش سنگین دیگر بود، به یک اتوبوس رسیدیم که ما را به تهران رسانید. دو شب بعد تر با یک اتوبوس راهی سلماس، ناحیه‌یی در مرز ایران و ترکیه شدیم. از سرحد ایران و ترکیه باید پای پیاده حرکت می کردیم، البته نه از ترس پولیس ترکیه، بلکه باز هم از ترس پلیس کشور اسلامی ایران. این راهپیمایی دوشب ادامه یافت و در طول این دوشب یک لقمه نان هم به لب نزدیم. هر کی توان رفتن را از دست می داد، در حقیقت حق زندگی را از دست می داد. یک تن از همراهان ما از پا ماند و کاملا تنهای تنها در آن کوه ها عقب گذاشته شد. معلوم است که
چی سرنوشتی منتظر او خواهد بود: مرگ حتمی! این که افغان ها حتی حق فرار از آسیا را هم ندارند، و پولیس ایران باید از این امر جلوگیری کنند احمق ترین مفکوره‌یی است که می تواند در ذهن یک انسان عادی خطور کند. بسیار اتفاق افتاده که در این آخرین نقطه فرار نیز افغان ها توسط فاشیست های ایرانی دستگیر گردیده اند و باز پس به افغانستان فرستاده شده اند. این غرور احمقانه در یک قرن اخیر توسط سیاست های استعماریی انگلیس در ایرانی ها القا شده است. انگلیس بارها کوشش نموده اند که ایران را توسط عربها از بین ببرند، اما اعراب به اصطلاح ایرانی ها این بخار را
نداشتند.
بعد از این راهپیمایی جانکاه به یک طویله‌ رسیدیم، که باید آنجا جابجا می شدیم. تعداد همراهان ما آنجا بیشتر شده بود: شصت نفر با تبعیت پاکستانی، افغانستانی، ایرانی و کرد های عراقی. زمین این طویله کاملا تر بود، اما ما چنان خسته بودیم که تمام شب را روی این زمین خیس خوابیدیم. صبح روز بعد در حالیکه با افغان ها صحبت می کردم با یک پسر جوان آشنا شدم. پرسید: از کجا هستم؟ گفتم: از ولایت غزنی. پرسیدم تو از کجایی؟ گفت: من از مردمی هستم که هنوز جرم محسوب می شوم. گفتم: چرا به چی دلیلی؟ خندید و گفت: اگر تعریف کنم باور نخواهی کرد. گفتم: این چی شوخی است که
میکنی؟ بعد شروع کرد به تعریف سرگذشتش: از نگاه ملیتی من هزاره هستم، اما اهل مذهب تسنن هستم. با این دو پس زمینه ممکن نیست بین هزاره های شیعه و سنی مذهب ها زندگی کنیم! در حالیکه از تعجب شاخ در می آوردم پرسیدم: چرا مگر فرقی دارد؟ گفت: بلی! زیرا این مسئله مرا بسیار در زندگی زجر داده است. وقتی در کابل دو جناح وحدت و شورای نظار در مقابل هم در گیر جنگ بودند، ما در محله‌یی تحت کنترول شورای نظار زندگی می کردیم. همیشه تاجیک ها ما را اذیت می کردند و از کلمه‌ی هزاره به عنوان یک توهین بر ضد ما استفاده می کردند. حتی خواهرانم از بیرون رفتن بیم داشتند،
زیرا همواره مورد تحقیر و آزار قرار می گرفتند. مجبور شدیم به محله های هزاره نشین نقل مکان کنیم. زمانیکه وارد چهارراه دهمزنگ شدیم از سوی نیروهای حزب وحدت مورد استقبال گرم قرار گرفتیم. تا ندانسته بودند ما مذهب سنی داریم بسیار مورد محبت قرار گرفتیم. فقط در حال ادای نماز، از اینکه ما دست بسته نماز می خواندیم دانستند که ما سنی هستیم. از این به بعد رفتار آنان در مقابل ما تغییر یافت. آنان نیز شروع کردند به تحقیر و اذیت ما. حیران بودیم چی کنیم؟ نه می توانستیم مذهب خود را تغییر دهیم و نه هم ملیت خود را. زندگی در همه جای کاب برایمان تلخ شده بود. از
من پرسید: که آیا این جرم نیست که بخاطر ملیت و مذهب خودم هیچ جا جا نداریم؟
خوب توجه کنید! زمانیکه عبدالرحمن جابر، بنا بر توطئه‌ی جاسوسان انگلیس امر به قتل عام هزاره ها و غیر پشتون ها می دهد، یک تن از سران یکی از قبایل هزاره امر به تغییر مذهب می دهد. این کاملا غیر ممکن است که در چنان یک دهکده‌ی ابتدایی، مردم دور هم جمع شوند و همه پرسیی عمومی را راه بیاندازد. چنین کاری حتی بعد از دو صد و پنجاه سال، یعنی در شرایط امروزی نیز ممکن نیست. چی فکر می کنید؟ آیا افراد این قبیله حق انکار را دارند؟ آیا کسی می تواند از عزم جمعی قبیله اش سر باز زند؟ به خصوص این که در نظر بگیریم که این قبیله در حدود خارجیی یک ملیت قرار داشته
باشد، و همواره سروکارش با همذهبی هایش نباشد. این تنها این هزاره های قبیله سرخ پارسا نبوده اند که چنین تصمیم سرنوشت ساز را گرفته اند. بسیاری از اقوام هراتی نیز برای خود شان اسم های فامیلیی پشتو انتخاب کرده اند، تا بتوانند از شر ظلمات آن جابر در امان بمانند. حال گناه از کیست؟ از یک جز قبیله که چیزی به جز از ادای وفاداری به قبیله اش را ندارد؟ یا از آن حاکمی است که این حکم را جاری کرده است؟

مهمد علی سروری

ابی بلدی تو دلتنگوم.کوجایی

قدی غم خسته در جنگوم.کوجایی

از وغیتی که از پالوی تو رافتوم

ذلیل و خار و بی رنگوم.کوجایی

دوبیتی و غزل مه غم موباره

کلو بی سوره.آهنگوم.کوجایی

دیلوم بیریو موشه از بار گپ تو

پریشانحال و الدنگوم .کوجایی

مه ره کوی کو که باشوم خاک پای تو

ابی بلدی تو دیلتنگوم کوجایی