شهیدی : من همیشه احساس می کردم که شما خلاف معمول هستید . ممکن است بفرمایید چرا؟
شفیع : من درعصری زنده گی می کنم که هر چیز معمول در آن ویران شده است . جنگ . خود بزرگترین خلاف معمول هاست .
ح .شهیدی: دشمن میگوید شما خلاف معمول می کشید !
شفیع : حرف دشمن را نزنید . از دوست بگویید !
ح . شهیدی : فکر کنید من میگویم خلاف معمول می کشید ؟
شفیع : نمی دانم خلاف معمول کشتن چیست . ولی آنچه در جنگ معول است بی رحمی است .
ح. شهیدی : سوالم را اصلاح می کنم میگویم که شما بی رحمانه می کشید .
شفیع : چون شاهدم که مرا بی رحمانه میکشند . اروپائیان ضرب المثلی دارند که می گویند « در جنگ مثل جنگ باید بود » در جنگ از رحم حرف زدن ، در میدان جنگ حلوا خواستن است . جنگ و اخلاق دو متضاد لایتناهی اند . اخلاق ، ترا به زنده گی دادن دعوت می کند و جنگ ، مادر جنایت است این را هم برای دیگران بگویید . خیلی دوست می داشتم که مرد اخلاق باشم و در جهانی که همه ، همه را دعوت به زنده گی کردن و سعادت می کنند ، من اخلاقی تر از دیگران می بودم . قبل از همه جنگ یک ثانیه هم نمی پزیرفتم که شفیع کنونی باشم . می بینید که جنگ چگونه موجودش را می سازد :( پاچه اش را بالا می کند و زخم پایش را که کاملا پر از کرم و چرک است ، نشان می دهد) من این شفیع نبودم . صبح وقتی پطلون می کردم ، وقتی می ایستادم کنار آیینه و موهایم را آرایش می کردم ، دنیای آینده ام را در آرامش موهایم خوشبخت می دیدم . در سرک وقتی راه می رفتم ، دوست داشتم که ظرافت و پاکی ، شخصیت من باشد ، اندیشه ام خیلی پاک تر از دنیایم بود اینطور (اشاره به پایش ) نبودم و هر گز فکر نمی کردم که موجودی شوم که در حیاتش کرمش بزند می بینید که چگونه انسان می سازد . این قانون است دعا کنید که در موقعیتی قرار نگیرید که یک بار بر همنوع خویش فایر کنید با اولین فایر و افتادن اولین انسان بر زمین در همان لحظه می میرید کس دیگری در وجود تان زنده می شود که تو نیست این موجود نو مثل جنگ است تا نجنگی هیچگاهی نمی فهمی که چرا " در جنگ باید مثل جنگ بود " پایم می لنگد ،درد می کند ، به مشکل راه می روم ، ولی دیگران باید ندانند که ضعف ، مرا از درون نابود می کند . این را جنگ به تو تو می آموزاند که سنگ باشی . تا جنگ نکنی ، احساس نمی کنی که درد خلای انسانیت در وجود ، چقدر سنگین تر از درد یک زخم است . در جنگ خودت از خودت نفرت داری ، اگر می کشی برای خودن نمیکشی و اگر کشته می شوی ، باز هم خودت کشته نمی شوی : برای دیگران است آن مردم که چشم به تو دارند و تورا پناه خویش احساس می کنند . نمی دانند که تو در درون خویش چقدر از خودت نفرت داری . من اعتراف میکنم که از خود نفرت دارم بیشتر از هر کس من از خود نفرت دارم
اعتراف می کنم که من برای خود انسان نکشته ام برای جامعه ای کشته ام که می دانم نبودن من حتما کامش را پاره می کنند . من هنوز هم احساس می کنم که صبحانه به پاکی و ارایش موهایم ضرورت دارم ، من هنوز لذت پطلون و نظافتم را احساس می کنم . من از این شیفع کرم زده نفرت دارم ، بنویسید برای مردم که من قهرمان نبوده ام ، صرف همین قدر می دانستم که آنها مرا پناه خویش می دانستند و من ... بلی من قهرمان نبوده ام . اگرخلاف معمولم به همین خاطر است چون احساس می کنم و تجربه دارم که جنگ مادر خیانت و جنایت به انسان است و انسان مسلح ، قبل از همه خودش اولین قربانی بی گناه جنگ است اگر میخواهید از من چیزی در تاریخ بماند همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام انهم سخت عاطفی ! و بگویید که با قانون ظالمانه ء در کشور من ، هر «شفیع » باید «دیوانه » باشد نه « مسعود » ! برای مردم بنویسید که هر وقت مرا بخاطر می آورند ، فراموش نکنند که من هم می خواستم مثل دیگران خوشخبت و آرام باشم .
ح : شهیدی : نمی دانم دیگر چه سوال کنم چون پاسخم را هم می بینم و هم می شنوم و منطقی تر از از پاسخی که هم دیده شود و هم شنیده شود ، دیگر پاسخی وجود ندارد : وای انانیکه جنگ را منطقا مجکوم می کنند (بدون آنکه احساس نفرت شما را در جنگ احساس کنند ) با منطق اقناع می شوند . اخلاق .....
شفیع : ببخشید که حرف تان را قطع کردم چون میل ندارم بدانم که اخلاق را می خواهند ملاک و اصل برای چه بسازند چون این را هر چه میخواهند بسازند اما یک چیزی را برایشان بگویید که قبل از اخلاق ، باید عاطفه را درک کنند و قبل از نقض اخلاق ، باید بدانند که عاطفه وقتی در وجود انسان کشته می شود ، انگاه است که ملاک نقض اخلاق به وجود می آید . نقض اخلاق در بیرون قابل تحمل است . همه می بینیم و در نهایت انتقاد می کنیم و اگر انتقاد اصلاح نشد ، محکوم می کنیم ، ولی مرگ عاطفه ، انسان را در درون می کشد . از فرط عاطفه و در اوج مرگ عاطفه ، انسان به ضد عاطفه تبدیل می شود « افشار » را تا کنون به خاطر دارم تقریبا همه فرار کرده بودند ، ولی من به سوی افشار برگشتم . می جنگیدیم ، در مرزی قرار داشتیم که صدای مردم شنیده میشد احساس کنید که این مردم از شماست از وجود تان است دشمن بر آن ها حاکم شده است . تو زنده ای و سلاح هم در دست داری ، ولی هر قدر فایر می کنی نمی توانی که جلو هجوم سیل آسای دشمن را بگیری . برای کشتن و پیروزی بر دشمن ، باید زنده باشید ، ولی زنده بودنت به بهای شنیدن فریاد هاییست که در عقب خط دشمن بلند است این فریاد از توست ، از خواهرت است ، از مادر و پدر و برادر ت است و بالاخره جامعه ات است!
کینه و خصومت دشمن را خوب می فهمی و می دانی که چگونه ظلم می کنند ...هر فریاد یک زن و هر ناله ء یک مرد ، برای تو تجاوز به ناموس و ریختن خون یک انسان است . دشمن می داند که بی گناهان را می کشد و تو نیز می دانی که دردعاطفی شنیدن مرگ انسان های بی گناه جامعه ات ، خونت را در درونت جاری می کند . چرا دشمن مردم بی گناه را می کشد؟ تا به تو بفهماند که چقدر ظالم پیروز است . با کشتن بی گناهان عجز و ناتوانی تو را به رخت می کشند که بترسی و تسلیم شوی . دشمن همه را می کشد زن را ، طفل را ، پیر را ، جوان را ، و تو صدای ناله وفایر را می شنوی که از میان خانه ها بلند است ولی هیچ کار کرده نمیتوانی از چشمت اشک و عاطفه ات خون جاریست . جنازه ء عاطفی زمانی با اشک از تخم چشمانت بیرون می شود که خون عاطفه ات در درونت بریزد و دید عاطفی چشمانت زمانی به سنگ تبدیل می شود که با چیغ هر زن ناله ء هر مرد ، سر از پایت را نشناسی . تحمل این حالت یک لحظه هم مشکل است ، ولی اگر ساعت ها اشک و خون عاطفه ات بریزد در درونت میمیری ، ان موجود اخلاقی میمیرد و عوض عاطفه در وجود ، سنگ می نشیند .
شب وقتی ناکام به خانه بر می گردی ، آنگاه است که فریاد زن و مردم مظلوم ، در وجودت برای ابد کاشته شده است وقتی شب تا صبح و صبح تا شب و سه سال بعد ، حتی در بامیان همان فریاد انسان های در حال مرگ را می شنوی ، احساس می کنی که دیوانه گی در جنگ ، جانشین اخلاق در صلح است . برای این منطقی های اخلاقی بگویید که جنگ به دیوانه ضرورت دارد چون منطق جنگ دیوانه گی است . اگر منطقی ها ، قبول ندارند که هر چیز باید با منطقش زنده گی کند ، در حقیقت به منطق خود دروغ میگویند.
ح . شهیدی : اگر راستش را بگویم در جریان چند روز من شاهد دو قضاوت مخالف در موردشما هستم . یک تعداد (بیشتر بالا می پرند) می گویند که شما به هیچ کس تن نمی دهید و بی بند و باری اخلاق شماست و مردم با گوشت و پوست خود از شما تنفر دارند ولی بر عکس در جشن ، هنگام رژه ، من شاهد بودم و کسیت ویدیویی هم در دستم است که مردم از شما آنقدر با هلهله و کف زدن بدرقه کردند که بی نظیر بود . در هنگام رژه ، باز هم حرکت شما خلاف دیگران بود و شما صرف برای استاد خلیلی سلام دادید و عمدآ قسمی وانمود کردید که غیر از ایشان کسی دیگر در لوژ وجود نداشت .
شفیع : کاملا درست میگویید . صداقت مردم را بعد از غرب کابل ، اولین بار من درغزنی در منطقه «جرمتو» دیدم . زمانی که آقای سید عباس حکیمی و سایر بزرگان سیاسی آنجا ما را از خود راندند و حتی به چنگ دشمن انداختند و خود در راه ما کمین زدند و ما را کشتند ، اما مردم ما را در اغوش گرفتند . وقتی از اطاق آقایی حکیمی بیرون شدم احساس کردم که چقدر کینه و نفرت از من در دل آقای حکیمی است و حتی حرف هایی که در مورد «رهبر شهید » گفتند برایم غیر قابل باور بود . تازه متوجه شدم که این مسثول محترم سیاسی چیزی بیشتر از یک دشمن نیست ! ولی وقتی میان مردم آمدم و مردم شعار می دانند که « ما اهل کوفه نیستیم که شفیع تنها بماند » انگاه بود که خودم نیز شاهد دوگونه خط متضاد در درون جامعه شدم . یکی خط مردم و یکی خط سیاسی ضد مردم . و بد بختی نیز در اینجاست که امروز قضاوت سیاسی مجزا از قضاوت مردم شده است !
... اما در لوژی که سید عباس حکیمی و ایرانی ها نشسته باشند ٍ این لوژ را سلام نمی کنم . با این کار حد اقل احساس می کنم که به خون رهبر و سید الشهدای مردم (شهید مرازی) و خود مردم صادق میمانم برایم اهمیت ندارد که بی اطاعتی مرا از خطر سیاسی ضد مردم ، چه لقب می دهند مهم اینست که من خود احساس خیانت در برابر مردم نکنم ، حالا وضعیت چنین شده است که همه باید در فردیت خویش صادق بمانند !
ح . شهیدی : میخواهم بپرسم که هیچگاهی از مرگ ترسیده اید؟
شفیع : نه! از مرگ کسی می ترسد که میخواهد زنده بماند من هم روزی مردم که بعد از قتل عام جامعه ام ، از خط اول افشار ، شکست خورده به جانب خانه امدم ، مرگ این شفیع (اشاره به زخم پا) رستاخیز نجات از درد است !
ح . شهیدی : عرف معمول این است که درخاتمه از شما بپرسم که پیام تان برای مردم چیست؟
شفیع : فکر میکنم که پیام من برای مردم ، زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمیخواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی نتوانسته ام .
من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم . مردم چه قضاوت می کنند ، نمی دانم ، چون در زنده گی ام تا کنون این فرصت را نیافته ام که به نظر مردم بیندیشم ، چون دفاع از وجود مردم ، فرصت نمی دهد که انسان به فکر مردم بیندیشد من صرف یک کار توانستم بکنم ولی خواستی مردم از مردم دارم که شاید عملی نباشد ، من همیشه در مورد قلبم می اندیشم ، اگر می شد آن را خودم می کشیدم و نظاره می کردم ولی حالا از مردم میخواهم که بعد از مرگم ، قلبم را از درون سینه ام بکشند ونظاره کنند که اول این قلب چقدر بزرگ بوده است و دوم حساب کنند که داغهای این قلب چقدر است . من احساس میکنم که قلب بزرگی را در وجود دارم ، ولی حساب داغها یش را نمی دانم ، داغ های قلبم ، گواه درد صداقتم خواهد بود . برای مردم بگویید که من ، شفیع ، عصاره ء یک دردم که به جای اشک ، به شکل خون بر زمین چکیدم .