سعدی ګفته بود؛

بنی آدم اعضای یکدیګر اند            که در آفرینش ز یک ګوهر ند

چه عضوی بدرد آوررد روز ګار        دیګر عضوها را نماند قرار

ما در کشوری بدنیا آمدم۲۵ سال جنګ بود و خونریزی  و ویرانی بلی ما مسافران مهتاب بودیم  اما به مهتاب نمی رفتیم  ما آواره  وسر ګردان وویلان  دیګر در کره خاکی جای  برای زندګی نداشتیم ای کاش سعدی بودو می دید که دیګر بنی آدم اعضاییکدیګر نسیت

بنی آدم اعلای یکدیګر ند          که در آفرینش زبد بدترن

سعدیا دیده کشاه حالت دنیا بنګر        ماجرا دل آواره شیدا بنګر

یکقدم دور ترک ملت همسایه خویش      غرقه در آتشخون بی کس تنها بنګر

saira batool

 

سایره بتول از جمله ء اولین فارغین زنان پاکستان در بخش نطامی (هوایی و بحری)

جنرل سایره بتول یکی از خواهران موفق ما همراه با سه دختر دیگر روز جمعه رسما تعلیمات نظامی را بپایان رسانده و در رشته ء پیلوتی (خلبانی ) فارغ گردیدند سایره بتول مربوط به ملیت هزاره های پاکستان است وی یک سال قبل وارد ارتش شد وروز جمعه تعلیمات نظامی را بپایان رساند .

این اولین بار در طول تاریخ پاکستان است که زنان چنین موفقیتی را در بخش نظامی این کشور کسب می کنند یقینا موفقیت سایره بتول باعث تشویق هر چه بیشتر دختران و خواهران ما خواهد شد امید در اینده شاهد حضور بیشتر دختران هزاره در بخش های نظامی و سیاسی باشیم

                                                                                       saira batool

                                                                    

 

                                                                           

                                                                          سایره بتول

                                                           

 

فرمانده شهید (شفیع) در آخرین مصاحبه با (عصری برای عدالت ) – بامیان 15 اسد 1375

حرف از دشمن نزنید ، از دوست بگویید !

 

*اگر میخواهید که  از من در تاریخ چیزی بماند ، همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام ، آنهم سخت عاطفی ! و بگویید که باقانون ظالمانه در کشور من، هر «شفیع» باید دیوانه باشد نه «مسعود»

 

* پیام من برای مردم ،زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمی خواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی داده نتوانسته ام . من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است . با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم .

 

ح . شهیدی :  قبل از همه باید اعتراف کنم که از اولین دیدار با شما قلبآ خوشنود و خوشوقتم  چون اسم شما همین اکنون با ترانه های فولکلوریک  جامعه ئ ما مدغم شده است و در محافل عروسی ، که اصولا باید ترانه ء شاد خوانده شود ، اکنون ترانهء حزین « شهادت رهبر» و فرزندان غیور آن در این محافل ، زنده کننده ء حماسهء مقامت آنان در غرب کابل است .

اسم شما را همه بلدند ، کارنامه ء شما را همه میدانند و تصویر وحشت دشمان از شما ، در تبلیغات دشمنان به خوبی انعکاس یافته است . می خواهم اولین پرسشم را نیز با اشاره به شخصیت دو بعدی شما مطرح کنم  شما برای مردم ما یک قهرمان واقعی هستید ، چون در اوج بی پناهی ها و احساس شکست های اجتماعی ، اسم شما و پیام پیروزی بر دشمن ، چون صاعقه ء امید ، در متن عمیق ترین یأس اجتماعی می درخشد طبیعی است که پیام مدافع پیروز مردم ، شخصیت قهرمان را به شخصیت فوالکلوریک تبدیل می کند و «شفیع قهرمان» شامل ترانه های زنان و اطفال می شود . این یک جنبهءشخصیت شماست که من فکر می کنم این شخصیت را جامعه به شما داده است و به غیر از جامعه هیچ کس نمی تواند  این شخصیت را از شما بگیرد . ولی شخصیت دوم شما، شخصیتی است که دشمن آن را معرفی می دارد ، دشمن شما را سفاک و خونریز و چپاولگر و قطاع الطریق و یاغی و غارتگر و دزد و شیاد می بیند . ما در دفتر «عصری برای عدالت» نامه های متعددی داریم که شخصیت دوم شما را به مثابهء طعنه ء لا جواب به رخ ما می کشند و دلیل بارزشان این است که شما «دیوانه » لقب دارید پاسخم را از سوال اخیرم اغاز کنید و بگویید که اول چرا لقب «دیوانه» بر خود گذاشته اید و بعدا دو بعد متضاد شخصیت خویش را چگونه ارزیابی می کنید ؟

شفیع : مه به نوبهء خویش مسرورم که با شما آشنا می شوم و از جانبی خوشبختم که با یک مرجع مطمئن حرف می زنم که از ان بوی عدالت می آید !  اینکه دیگران « دیوانه »  را چگونه صفتی می بینند برایم مطرح نیست ولی اینقدر میگویم که آنکه آگانه دیوانه می شود باید برای همه مطرح شود . دشمن صرف جنبه ء منفی دیوانه بودن را درک کرده است و من از «دیوانه گی » جنبه ء مثبت  آنرا درک می کنم : می دیوانه ء مردم هستم . آنچه مردم مرا قضاوت می کنند با اهمیت است ، ولی آنچه «سیاست» در موردم می گوید کار دشمن است .

ح  شهیدی : نمی شد به  جای «دیوانه» لقب دیگری بر خود می گذاشتید که بوی عشق دفاع از مردم از آن می امد؟

شفیع : نه! از « دیوانه » بودن بوی جنگ می آید من با دیوانه گی خویش بوی هزار انسان بی گناه جامعه ام رااحساس می کنم . شما هنوز « جنگ » را درک نکرده اید جنگ بزرگترین« دیوانه گی» بشر است . جنگ خودش جنون است . وقتی بر طفل هفت ماهه در بطن مادرش فایر می کنند ، دو دیوانگی را به اثبات می رسانند :  یکی دیوانه گی خشم و کینه و نفرت و تعصب ، ویکی دیوانه گی کسی را که بی عاطفگی . بی رحمی ورذالت ، دیوانه اش می سازد . دیوانهء بغض و کینه ها ، برای انتقام و تسلیت و قناعت خاطر جلاد می کشد ، و دیوانه ء مردم  که اگر نکشد ثابت کرده نمی تواند که بی رحمی میراثی نیست  که تنها به قدرتمندان رسیده  و بی گناهان محکوم به معصومیت ابدی است .

انسان کشی  معراج « دیوانه گی » بشر است ، و من خوشم نمی آید که در جنگی که بر سینهء انسان فایر می شود لقبی بر خود بگذارم که بیانگر تعقل بشر باشد جنگ مال دیوانه هاست «   جنگ عادلانه » صرف جنبه ء مثبت دیوانه گی را بیان میدارد و به خاطر داشته باشید که اگر دیوانهء هدف خویش نباشید بر دشمن فایر کرده نمی توانید این تجربه ء من است ، این را از جانب من برای تاریخ ملتی بنویسید که من معلول کوچک تاریخ نا هنجاری های شوم و وحشیانهء  مناسبات سیاسی و اجتماعی آنم . بنویسید که من « شفیع دیوانه »  تف منطقی به ریش همه ء قوانینی ام که جوامع ما را به خون یک دیگر تشنه می کنند .تأویل اخلاقی را برای کسانی بگذارید که از جنگ می ترسند ، ولی خود گردندگان اصلی جنگ اند . برای سیاست و قدرت ، صادقانه جنگ می کنند ولی به خاطر تبرئه همین سیاست و قدرت، جنگ را محکوم می کنند ! درک میکنید چه میگویم؟.... دشمن وقتی از من توقع اخلاق را دارند برای اینست که من « دیوانه » نباشم  و مطابق به خواست جنگ ، زنده گی نکنم . بنویسید که « دیوانه گی » خواست جنگ است . صداقت همین است که انسان آنچه است همان را لقب خود بسازد . نه نکته  کمبود وجود خویش را با لقب دروغین پور کند . این کار مسخره گی است ، دروغ است و حتی خود را فریب دادن است که لقب  را پوشش کاستی بزرگ درون می سازند . من میخواهم صادق باشم . وقتی می جنگم  و آدم می کشم بگذارید «  دیوانه » بودن من ، حد اقل بیان صداقت من در برابر همان آدمی باشد که آن را می کشم . دوست دارم  انسان انچه هست همان را نمایش دهد چون جنگ محصول آن باطن های کثیفی است که با ظهر مقدس آراسته شده اند !  می دانید چه میگویم! دیوانه گی من ، صداقت من است . شهامت را داشتن جرئت برای ظاهر شدن مطابق به اصلیت وجودی خود ، تعریف می کنم . اصلیت خود را پنهان کردن بزدلی و خیانت است . آنانیکه جنگ می آفرینند و « مسعود » لقب می کنند ، دروغ می گویند ، بزدل اند ، چون جنگ آفرینی و «مسعود » بودن ، خیانت دو گانه با انسانیت است با جنگ انسان را می کشند و با « مسعود » او را فریب می دهند که گویا آن سفاک آدمکش با قتل هزاران انسان « سعادت » نصیبش شده است ! نه برادر عزیز بگذارید که من مطابق به اصلیت خویش و اصلیت جنگ « دیوانه باشم » نه « مسعود» سعادتی که هم خلق را بکشد و هم خلق  را فریب بدهد ، این سعادت مربوط به دشمنان انسان است ، اگر دوستان انسان در جنگ « دیوانه نشوند» حتما « مسعود» می شوند .

شهیدی : من همیشه احساس می کردم که شما خلاف معمول هستید . ممکن است بفرمایید چرا؟

شفیع : من درعصری زنده گی می کنم  که هر چیز معمول در آن ویران شده است . جنگ . خود بزرگترین خلاف معمول هاست .

ح .شهیدی: دشمن میگوید شما خلاف معمول می کشید !

شفیع : حرف دشمن را نزنید . از دوست بگویید !

ح . شهیدی : فکر کنید من میگویم خلاف معمول می کشید ؟

شفیع : نمی دانم خلاف معمول کشتن چیست . ولی آنچه  در جنگ معول است بی رحمی است .

ح. شهیدی : سوالم را اصلاح می کنم میگویم که شما بی رحمانه می کشید .

شفیع : چون شاهدم که مرا بی رحمانه میکشند . اروپائیان ضرب المثلی دارند که می گویند « در جنگ مثل جنگ باید بود » در جنگ از رحم حرف زدن ، در میدان جنگ حلوا خواستن است . جنگ و اخلاق دو متضاد لایتناهی اند . اخلاق ، ترا به زنده گی دادن دعوت می کند و جنگ ، مادر جنایت است  این را هم برای دیگران بگویید . خیلی دوست می داشتم که مرد اخلاق باشم و در جهانی که همه ، همه را دعوت به زنده گی کردن و سعادت می کنند ، من اخلاقی تر از دیگران می بودم . قبل از همه جنگ یک ثانیه هم نمی پزیرفتم که شفیع کنونی باشم . می بینید که  جنگ چگونه موجودش را می سازد :( پاچه اش را بالا می کند و زخم پایش را که  کاملا پر از کرم و چرک است ، نشان می دهد)  من این شفیع نبودم . صبح وقتی پطلون می کردم ، وقتی می ایستادم کنار آیینه و موهایم را آرایش می کردم ، دنیای  آینده ام را در آرامش موهایم خوشبخت می دیدم . در سرک وقتی راه می رفتم ، دوست داشتم که ظرافت و پاکی  ، شخصیت من باشد ، اندیشه ام خیلی پاک تر از دنیایم بود اینطور (اشاره به پایش )  نبودم و هر گز فکر نمی کردم که موجودی شوم که در حیاتش کرمش بزند می بینید که چگونه انسان می سازد . این قانون است دعا کنید که در موقعیتی قرار نگیرید که یک بار بر همنوع خویش فایر کنید با اولین فایر و افتادن اولین انسان بر  زمین در همان لحظه می میرید کس دیگری در وجود تان زنده می شود که تو نیست این موجود نو مثل جنگ است تا نجنگی هیچگاهی نمی فهمی که چرا " در جنگ باید مثل جنگ بود " پایم می لنگد ،درد می کند ، به مشکل راه می روم ، ولی دیگران باید ندانند که ضعف ، مرا از درون نابود می کند . این را جنگ به تو تو می آموزاند که سنگ باشی . تا جنگ نکنی ، احساس نمی کنی که درد خلای انسانیت در وجود ، چقدر سنگین تر از درد یک زخم است . در جنگ خودت از خودت نفرت داری ، اگر می کشی برای خودن نمیکشی و اگر کشته می شوی ، باز هم خودت کشته نمی شوی : برای دیگران است آن مردم که چشم به تو دارند و تورا پناه خویش احساس می کنند . نمی دانند که تو در درون خویش چقدر از خودت نفرت داری . من اعتراف میکنم که از خود نفرت دارم بیشتر از هر کس من از خود نفرت دارم

اعتراف می کنم که من برای خود انسان نکشته ام برای جامعه ای کشته ام که می دانم نبودن من حتما کامش را پاره می کنند . من هنوز هم احساس می کنم که صبحانه به پاکی و ارایش موهایم ضرورت دارم ، من هنوز لذت پطلون و نظافتم را احساس می کنم . من از این شیفع کرم زده نفرت دارم ، بنویسید برای مردم که من قهرمان نبوده ام ، صرف همین قدر می دانستم که آنها مرا پناه خویش می دانستند و من ... بلی  من قهرمان نبوده ام . اگرخلاف معمولم  به همین خاطر است چون احساس می کنم و تجربه دارم که جنگ مادر خیانت و جنایت به انسان است و انسان مسلح ، قبل از همه  خودش اولین قربانی بی گناه جنگ است اگر میخواهید از من چیزی در تاریخ بماند همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام انهم سخت عاطفی ! و بگویید که با قانون ظالمانه ء در کشور من ، هر «شفیع » باید «دیوانه » باشد نه « مسعود » ! برای مردم بنویسید که هر وقت مرا بخاطر می آورند ، فراموش نکنند که من هم می خواستم مثل دیگران خوشخبت و آرام باشم .

ح : شهیدی : نمی دانم دیگر چه سوال کنم چون پاسخم را هم می بینم و هم می شنوم و منطقی تر از از پاسخی که هم دیده شود و هم شنیده شود ، دیگر پاسخی وجود ندارد : وای انانیکه جنگ را منطقا مجکوم می کنند (بدون آنکه احساس نفرت شما را در جنگ احساس کنند ) با منطق اقناع می شوند . اخلاق .....

شفیع : ببخشید که حرف تان را قطع کردم چون میل ندارم بدانم که اخلاق را می خواهند ملاک و اصل برای چه بسازند چون این را هر چه میخواهند بسازند اما یک چیزی را برایشان بگویید که قبل از اخلاق ، باید عاطفه را درک کنند و قبل از نقض اخلاق ، باید بدانند که عاطفه وقتی در وجود انسان کشته می شود ، انگاه است که ملاک نقض اخلاق به وجود می آید . نقض اخلاق در بیرون قابل تحمل است . همه می بینیم و در نهایت انتقاد می کنیم  و اگر انتقاد اصلاح نشد ، محکوم می کنیم  ، ولی مرگ عاطفه ، انسان را در درون می کشد . از فرط عاطفه و در اوج مرگ عاطفه ، انسان به ضد عاطفه تبدیل می شود « افشار » را تا کنون به خاطر دارم  تقریبا همه فرار کرده بودند ، ولی من به سوی افشار برگشتم . می جنگیدیم ، در مرزی قرار داشتیم که صدای مردم شنیده میشد احساس کنید که این مردم از شماست از وجود تان است دشمن بر آن ها حاکم شده است . تو زنده ای و سلاح هم در دست داری ، ولی هر قدر فایر می کنی نمی توانی که جلو هجوم سیل آسای دشمن را بگیری . برای کشتن و پیروزی بر دشمن ، باید زنده باشید ، ولی زنده بودنت به بهای شنیدن فریاد هاییست که در عقب خط دشمن بلند است این فریاد از توست ، از خواهرت است ، از مادر و پدر و برادر ت است و بالاخره جامعه ات است!

کینه و خصومت دشمن را خوب می فهمی و می دانی که چگونه ظلم می کنند ...هر فریاد یک زن و هر ناله ء یک مرد ، برای تو تجاوز به ناموس و ریختن خون یک انسان است . دشمن می داند که بی گناهان را می کشد و تو نیز می دانی که دردعاطفی شنیدن مرگ انسان های بی گناه جامعه ات ، خونت را در درونت جاری می کند . چرا دشمن مردم بی گناه را می کشد؟ تا به تو بفهماند که چقدر ظالم پیروز است . با کشتن بی گناهان عجز و ناتوانی تو را به رخت می کشند که بترسی و تسلیم شوی . دشمن همه را می کشد زن را ، طفل را ، پیر را ، جوان را ، و تو صدای ناله وفایر را می شنوی که از میان خانه ها بلند است ولی هیچ کار کرده نمیتوانی از چشمت اشک و عاطفه ات خون جاریست . جنازه ء عاطفی زمانی با اشک از تخم چشمانت بیرون می شود که خون عاطفه ات در درونت بریزد و دید عاطفی چشمانت زمانی به سنگ تبدیل می شود که با چیغ هر زن ناله ء هر مرد ، سر از پایت را نشناسی . تحمل این حالت یک لحظه هم مشکل است ، ولی اگر ساعت ها اشک و خون عاطفه ات بریزد در درونت میمیری ، ان موجود اخلاقی میمیرد و عوض عاطفه در وجود ، سنگ می نشیند .

شب وقتی ناکام به خانه بر می گردی ، آنگاه است که فریاد زن و مردم مظلوم ، در وجودت برای ابد کاشته شده است وقتی شب تا صبح و صبح تا شب و سه سال بعد ، حتی در بامیان همان فریاد انسان های در حال مرگ را می شنوی ، احساس می کنی که دیوانه گی در جنگ ،  جانشین اخلاق در صلح است . برای این منطقی های اخلاقی بگویید که جنگ به دیوانه ضرورت دارد چون منطق جنگ دیوانه گی است . اگر منطقی ها ، قبول ندارند که هر چیز باید با منطقش زنده گی کند ، در حقیقت به منطق خود دروغ میگویند.

ح . شهیدی : اگر راستش را بگویم در جریان چند روز من شاهد دو قضاوت مخالف در موردشما هستم . یک تعداد (بیشتر بالا می پرند) می گویند که شما به هیچ کس تن نمی دهید و بی بند و باری اخلاق شماست و مردم با گوشت و پوست خود از شما تنفر دارند  ولی بر عکس در جشن ، هنگام رژه ، من شاهد بودم و کسیت ویدیویی هم در دستم است که مردم از شما آنقدر با هلهله و کف زدن بدرقه کردند که بی نظیر بود . در هنگام رژه ، باز هم حرکت شما خلاف دیگران بود و شما صرف برای استاد خلیلی سلام دادید و عمدآ قسمی وانمود کردید که غیر از ایشان کسی دیگر در لوژ وجود نداشت .

شفیع : کاملا درست میگویید . صداقت مردم را بعد از غرب کابل ، اولین بار من درغزنی در منطقه «جرمتو» دیدم . زمانی که آقای سید عباس حکیمی و سایر بزرگان سیاسی آنجا ما را از خود راندند و حتی به چنگ دشمن انداختند و خود در راه ما کمین زدند و ما را کشتند ، اما مردم  ما را در اغوش گرفتند . وقتی از اطاق آقایی حکیمی بیرون شدم احساس کردم که چقدر کینه و نفرت از من در دل آقای حکیمی است  و حتی حرف هایی که در مورد «رهبر شهید » گفتند برایم غیر قابل باور بود . تازه متوجه شدم که این مسثول محترم سیاسی چیزی بیشتر از یک دشمن نیست ! ولی وقتی میان مردم آمدم  و مردم شعار می دانند که « ما اهل کوفه نیستیم که شفیع تنها بماند »  انگاه بود که خودم نیز شاهد دوگونه خط  متضاد در درون جامعه شدم . یکی خط مردم و یکی خط سیاسی  ضد مردم . و بد بختی نیز در اینجاست که امروز قضاوت سیاسی مجزا از قضاوت مردم  شده است !

... اما در لوژی که سید عباس حکیمی و ایرانی ها نشسته باشند ٍ این لوژ را سلام نمی کنم . با این کار حد اقل احساس می کنم که به خون رهبر و سید الشهدای مردم (شهید مرازی) و خود مردم صادق میمانم  برایم اهمیت ندارد که بی اطاعتی مرا از خطر سیاسی ضد مردم ،  چه لقب می دهند مهم اینست که من خود احساس  خیانت در برابر مردم نکنم ، حالا وضعیت چنین شده است که همه باید در فردیت خویش صادق بمانند !

ح . شهیدی : میخواهم بپرسم که هیچگاهی از مرگ ترسیده اید؟

شفیع : نه! از مرگ کسی می ترسد که میخواهد زنده بماند  من هم روزی  مردم  که بعد از قتل عام جامعه ام ، از خط اول افشار ، شکست خورده به جانب خانه امدم ، مرگ این شفیع (اشاره به زخم پا) رستاخیز نجات از درد است !

ح . شهیدی : عرف معمول این است که درخاتمه از شما بپرسم که پیام تان برای مردم چیست؟

شفیع : فکر میکنم که پیام من برای مردم ، زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمیخواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی نتوانسته ام .

من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم . مردم چه قضاوت می کنند ، نمی دانم ، چون در زنده گی ام تا کنون  این فرصت را نیافته ام که به نظر مردم بیندیشم ، چون دفاع از وجود مردم ، فرصت نمی دهد که انسان به فکر مردم بیندیشد  من صرف یک کار توانستم بکنم  ولی خواستی مردم از مردم دارم که شاید عملی نباشد ،  من همیشه در مورد قلبم  می اندیشم ، اگر می شد آن را خودم می کشیدم و نظاره می کردم ولی حالا از مردم میخواهم که بعد از مرگم  ، قلبم را از درون سینه ام بکشند ونظاره کنند که اول این قلب چقدر بزرگ بوده است  و دوم حساب کنند که داغهای این قلب چقدر است . من احساس میکنم که قلب بزرگی را در وجود دارم ، ولی حساب داغها یش را نمی دانم ، داغ های قلبم ، گواه درد صداقتم خواهد بود . برای مردم بگویید که من ، شفیع ، عصاره ء یک دردم که به جای اشک ، به شکل خون بر زمین چکیدم .

روحش شاد و یادش گرامی باد !

 

شب پیش از مرگش

کوتاه ترین شب عمرش بود

این اندیشه که هنوز زنده است ،

خون را در مج دستش به جوش می آورد

از سنگینی تنش نفرت داشت

از نیروی خود گله میکرد

در قعر چنین نفرتی

لبخنده اش به لبش آشنا شد

یک رفیق نداشت ، بل

هزاران هزار که انتقام خونش را بگیرد

او بدین نکته آشنا بود

آنگاه آفتاب به خاطر او بر  آمد

                            (پل آلوار)

بهشت فروشی

 

 

 

ما همگی در باره رنسانس و عصر تاریکی در اروپا خوانده ایم و یا شنیده ایم. یکی از ممیزات این عصر حاکمیت دین مسیحیت بر تمام شئون زندگی مردم بود. تا جایی که روحانیون مسیحی حتا بهشت را می فروختند.

روزگار آن روزهای کشورهای شرق اندکی بهتر بود گرچه تاریخ شرق را نیز همانند غرب غرق در سیاهی و تباهی نشان می دهد.

اما امروز در شرق (با تاریخ درخشانی که ادعا می شود) تعبیر ها و تفسیرهایی از دین ارایه می شود که جهان را به یک جهنم تبدیل کرده است. این تعبیرها از دین اسلام  است. دینی که نجات دهنده انسانیت از جهل و فقر و فحشا و وحشی گری بود. دینی که بسیاری از دانشمندان اسلامی از آن به دین صلح و مدارا و دین رحمت یاد می کنند با تعبیرها و تفسیرهای خشن و تند عده ای از مسلمانان امروزه به دین خشونت و نفرت و قتل و بی رحمی به جهان معرفی شده است  و تلاشهای عده ای از مصلحین مسلمان نیز راه به جایی نمی برد.

یکی از وجوه خشونت که بیشتر در کشورهای اسلامی مانند عراق، افغانستان، الجزیره و .... دیده می شود عملیات انتحاری است. عملیاتی که در آن فرد خود را با بستن بمب به بدنش در نزدیکی هدف منفجر می کند و همراه با هلاکت خویش به اهدافش نیز ضربه می زند.

نیازی به گفتن نیست که القاعده به صورت جهانی و طالبان در کشور افغانستان از عاملین این گونه عملیات ها هستند. (خود هر روزه خبرهای داغ این عملیات ها را می شنوید و می بینید)

ملایانی که افراد را برای عملیات انتحاری تعلیم می دهند، وعده بهشت برین و جنت فردوس را به آنان می دهند و می گویند که کلید بهشت در این بمب ها است که با انفجار آن یکسره به بهشت می روید.

فقر و فلاکت همراه با جهالت و تلقین های پی گیر و مداوم ملایان مذهبی مدارس مذهبی در داخل و خارج کشور این افراد را متقاعد می کند که واقعا کلید بهشت همان انفجار و انتحار است.

این ملایان بهشت را به راحتی و برای رسیدن به اهداف خود به فروش می رسانند و چنان ساده آن را تقسیم می کنند که گویا واقعا صاحبان بهشت هستند.

گرچه شیوه بهشت فروشی با بهشت فروشی مسیحیت فرق می کند اما عمل همان و یکی است.

استفاده و برداشت نادرست از دین و ابزارهای اعتقادی پدیده جدیدی نیست ولی سکوت سوال بر انگیز علما و روحانیون در داخل و خارج از کشور گویای این واقعیت است که بسیاری از ملایان و علما و روحانیون مسلمان در به وجود آوردن این وضعیت بی تقصیر نیستند. تنها اکتفا کردن به جلسات و گردهمایی ها و متینگ های  صنفی و صدور اعلامیه ها(آنچه که امروز در افغانستان شاهد هستیم)  تاثیری در وضعیت خشونت بار کنونی ندارد

 

پنجا میلیون دالرباد هوا شد !

طبق  خبری که ازرسانه های عربستان پخش شده است ، امسال درحدود "چهارمیلیون" حاجی درمراسم حج درعربستان  شرکت ورزیده است .

 بنده چون همیشه وهمه چیزرا با پول میسنجم ومعیاربرای هرچیزی برای من "نان" است ، پیش خود فکرکردم اگرهرحاجی حداقل دوهزاردالردرعربستان صرف کند ، چهارمیلیون حاجی درحدود هشت هزار میلیون دالر درعربستان مصرف میکنند، به عبارتی میشود "هشت میلیارد دالر" . ازاین هشت میلیارد دالرسهم مردم افغانسنان با احتساب بیست وپنج هزارحاجی افغانی شرکت کننده دراین مراسم ، میشود "پنجا میلیون دالر".

ازطرفی طبق گزارشی که دراین اواخرازشبکه جهانی بی بی سی شنیدم ، وزارت جهان گردی استرالیا اعلان کرده است که درطی سال گذشته تعداد توریست های عربستان به استرالیا به سه برابرافزایش یافته است .

این مقدمه را گفتم برای اینکه بگویم با این پنجا میلیون دالر حداقل پنجا نفرعرب میتواند درسواحل توریستی استرالیا تفریح کند ودوره گرمای طاقط فرسای عربستان را درهوای معتدل وخوشگوار جزایرقناری وآبشارنیاگارا ویا کلب های شبانه دوبی سپری کند ، خدمتی بهترازاین ؟

ازطرفی با این پنجا میلیون با احتساب هرخانواریک هزاردالر، به نظرشما چند خانواررا برای یک سال ازگرسنگی میتوان نجات داد ...؟ پنجا هزارخانواده را میتوان نان داد .

نظر شما چیست ؟

 هزاره ها از دیدگاه سید جمالدین افغانی

 تحلیل و تبصره (ج) اوحدی

«‌از جمله اقوامی که در افغانستان موجودند یکی هم قبایل هزاره می باشند که این قبایل از سمت شمال غزنی تا به هرات سکنا گزین می باشند که از نژاد مغول اند - چشمان ایشان تنگ و بدون چند تار موی که بر نخ شان می روید ریش ندارند - مختصر سخن اینکه در ساختار کله و چهره شان شباهت به چینی ها و مغول های اصیل دارند و برخی از مورخین می گویند که این مردم از باقی مانده های اردوی چنگیز خان می باشند و تا سه صد سال قبل  بزبان مغولی گفتگو می کرده اند لیکن هر شخص که تسلط تامه این مردم را به زبان فارسی ببیند که دور از امتزاج لغات ترکی و مغولی با وجودیکه در جوار ترکمن وازبک زندگی می کنند زبان خود را بالکل به آنان دور نگهداشته اند یقین می کنند  که این مردم مدتها قبل از حمله  چنگیز خان  در وطن موجود خود مسکون بوده اند »
از مطالب فوق که سيدجمال الدین افغانی اورده است با وجود که سید محترم مورخ نبوده است و لی با ذکاوت ذهنی از روی زبان هزاره ها درک نموده است که هزاره ها سالها قبل از جهان کشایی چنگیز خان در سرزمین کنونی شان موجود بوده است که حدس وی را مطالعه تاریخی بالکل تائید نموده  و نشان می دهد  که ترکان خلج که در تاریخ بصورت فراوان از آنها یاد اوری گردیده است اجداد هزاره های کنونی می باشند و هم چنین قبایلی هیاطله که رنه کروسه فرانسوی آنها را مغول خوانده است و بعدا به قول خوارزمی به ترکان خلج شهرت یافته است از قرن سوم میلادی کاملا در این ساحه حضور داشته اند  و مورخین اسلامی نیز بصورت موجودیت ترکان را نه تنها در هزارستان و بلکه فراتر از آن در اکثر نقاط افغانستان کنونی تائید کرده اند ،
و علاوه بر آن اسامی قبايل هزاره که با پيشوند داهی يا دای خوانده می شود مثل دهی زنگی دامی ميرکشه و غيره حاکی از آن است که هزاره ها و غوريها مردمان بومی و اصيل اين سرزمين می باشند و بهمان قبايل دهيها تعلق دارند که حکومت پارتی ها را بوجود اورده  و قريب به پنج قرن در افغانستان و ايران تداوم يافته است - به استتنای عده از مغرضين بسياری از محققين  و مورخين اين موضوع را تائيد نموده و هزاره ها و غوريها را که متعلق به داهی مير کشه می باشند از ساکنين اصلی اين کشور خوانده اند -
اقای سيد جمال الدين افغانی در ادامه  سخنانش راجع به هزاره ها می نويسند :‌
    « قبايل هزاره به زندگی سختی بسر ميبرند با آنهم صنعت برگ بافی آنها به حدی پيشرفته است که نمونه های ان در اروپا هم دستياب نمی گردد - هزاره ها قباهای چاکدار می پوشند و به اطراف  آن کمر بندی را می پيچاند و‌ آستين های بالا پوشهای شان که از برگ می سازند تا به آرنج ميرسند و گاهی تا بند دست نيز ميرسند و چپنهای ابريشم و نخی بر تن ميکنند و زمستانها کلاه های دارای گوش پوش می باشد بسر ميکنند و خانم های شان هميشه دستار ميبندند  و چپن را مثل مردان به بر ميکنند قبايل جمشيدی چونکه در کنار ترکمنها و ايماق ها زنده گی می کنند خوش لباس می باشند جبه های دراز با آستين های کوتاه و تنگ می پوشند و کلاه های پوستی که آن را پاپاق ميگويند بسر می کنند و در سوار کاری مشهور اند و غاگريرا مانند هزاره های ديگر برادرای نسبی شان دوست دارند به شجاعت و تير اندازی شهرت دارند »
قابل ياد اوری است که آنچه را آقای سيد جمال الدين افغانی در خصوص لباس هزاره ها نوشته متعلق به همان عصر و زمان بوده و برگ که مورد توصف او قرار گرفته است در حال حاضر بسرحد نابودی رفته به ندرت پيدا می شود
آقای سيد جمال الدين افغانی راجع به مذهب هزاره ها می نويسد «به استثنای طوايف شيخ علی و جمشيدی ديگر همه ء هزاره ها شيعه مذهب می باشند به حضرت علی به غير از خلفای ديگر محبت ميورزند با برگذاری مراسم عاشورا و زدن زنجير به پشت و سينه ديگر چيزی از مسلک تشيع نميدانند - با آنکه تقيه يکی از ضروريات مذهب شعيه می باشد ليکن اگر از هزاره ی پرسيده شود بی باک مذهب خود را اظهار ميدارند و اکثرا ميگويند که بنده  علی می باشم و بعقيد خودها اهتمام شديد دارند (۱)
ميگويند که يک سنی مذهبی به زن هزاره خود مذهب اهل سنت را پيشنهاد کرد و زن انکار نمود شوهر به سرزنش و تاديب او پرداخت وزن بر افروخته شده گفت سگ شدن برايم از سنی شدن خوش آيند تر است » (۲)
بايد يادآور شد که نه تنها طوايف شيخ علی  و جمشيدی هزاره سنی مذهب می باشند بلکه هزاره های داهی زينيها  که در ولايت بادغيس هشتاد در صد آن را تشکيل می دهند و همچنان در قلمرو ايران تربت جام گسترده می باشند و علاوه برآن هزاره های دره هزاره پنجشير و سرخ ، پارسا و اندر اب و هزاره های داهی ميرک بلخ هزاره های قندوز نيز سنی مذهب بوده و عده ای از هزاره های شهر غزنی و اولسداری شکر دره ی کابل و هزاره های  بغل کابل نيز بمسلک اهل سنت می باشند - ما بخوبی ادعا کرده می توانيم که قريب به ثلث هزاره ها به مذهب اهل سنت و جماعت می باشند -
آقای سيد جمال الدين افغانی در خصوص بعضی رسومات رايج که در ان زمان در بين هزاره ها مروج بوده است می نويسد
           « هزاره ها به مرده های خود تلقين می کنند که به آمدن نکير و منکر نترسد که مولای شان علی حاضر شده و آنها را دور می سازد  کلاه های خود ها را پاره کرده بر سر قبر مرده می گذارند »
مسئله پاره کردن کلاه از مدتها قبل از بين رفته است و ما نشانهء آن را در هيچ جای هزارستان امروز نمی بينيم ولی موضوع تلقين که يک مسئله مذهبی  است نه به حيث واجب و بلکه به حيث سنت اجرا می شود نه آنطوريکه آقای سيد جمال الدين افغانی ياد اور شده است بلکه ياد آوری از وحدانيت خداوند و عدم شرک بر او ورسالت حضرت محمد و بر حقانيت نزول قران و ايمه اسلام ، حشر و نشر روز قيامت می باشد که شما می توانيد برای معلومات بيشتر به کتب مربوطه مراجعه نمائيد .
آقای سيد جمال الدين افغانی  راجع به وضع اقتصادی هزاره ها و مبادله کالا و ماليات دولتی می نويسد -
         « هزاره ها استعداد پولی کم دارند  به همين لحاذ به اجناس مبادله می کنند حکومت از ايشان  عوض ماليات نقدی به تعداد نفر بز اخذ می کنند و اگر در تهيه آن اهمال کنند باقيات همه آن را به زور جمع آور می نمايد »
نا گفته نبايد گذاشت که جمع اوری ماليات بر هزاره ها هميشه مشقت بار و سر سام آور بوده است و همين موضوع باعث طغيان و قيام هزاره ها در شرايط خاص عليه دولت گرديده است که از آن جمله می توان به قيام ابراهيم خان گاو سوار از اولسداری شهرستان در دوران اقتدار ظاهر شاه شاهی سابق اشاره کرد
آقای سيد جمال الدين افغانی راجع به احترام سادات در بين هزاره ها و همچنين سوء رفتار سادات در مجالس قرار ذيل ياد اور ميشود :
         « هزاره ها علويان را احترام بسيار می کنند و بر آنها امتياز می دهند سيدان به خود بينی و کلان کاری عندالورود به مجالس سلام نمی کنند - و مردم عادی را در مجالس دشنام داده اهانت می کنند - هزاره ها اين روش و رفتار سادات را تاويل نموده ميگويند سادات شاهان هستند و به شاهان غير اينگونه رفتار زيبنده نيست »

در خصوص مطالب فوق ياد آور می شوم  که عامه مردم هزاره  بويژه  در هزارستان سادات  را تا بهم اکنو ن احترام قابل ملاحظه ی می کنند  و بر دستهای  آنها به احترام بوسه می زنند و نه به آن سرحدی که دشنام و ناسزاگويی آنها را تحمل کرده  و توجيه نمايند  و رفتار زشت آنها را ناديده بگيرند - شايد در عصر سيد جمال الدين افغانی وضع به همان گونه ئ که سيد ياد آور شده بوده باشد - اما امروز هر فردی که هر از قشر جامعه باشد اگر وارد مجالسی شود و سلام نه کند نه تنها که مردم به او ديده حقارت نگريسته و زشت می شمارند و بلکه مورد ملامت و سرزنش نيز قرار می دهند و سلام نکردن او را بی ادبی دانسته فی الفور نکوهش کرده او را ملامت می کنند -
بالاخره سيد جمال الدين افغانی راجع به حل منازعه زنان هزاره مطالبی نوشته می گويد :
    از عادات عجيب زنان هزاره اين است که در وقت جنگ و نزاع دو نفر زن را به وکالت گرفته و هريک از اين دو زن که به فحاشی و زشت گويی مشهور باشد به حيث وکيل انتخاب می کند و زن به فحاشی و دشنام شروع می کند و طرف مقابل هم چنين به فحش دهی شروع کرده و دشنام های را نثار می کند وقتيکه يکی از وکيله در مقابل ديگر عاجز  شد محکوم شناخته ميشود و نزاع خاتمه می يابد ----------                   
آنچه محترم سيد جمال الدين افغانی اورده شايد در همان زمان رايج بوده باشد اما به اين دور چنين مسايل به مشاهده نمی رسد و به افسانه بيشتر شباهت دارد تا بحقيقت و ما اثری آن را در هيچ جای هزارستان نمی بينيم .