فرمانده شهید (شفیع) در آخرین مصاحبه با (عصری برای عدالت ) – بامیان 15 اسد 1375
حرف از دشمن نزنید ، از دوست بگویید !
*اگر میخواهید که از من در تاریخ چیزی بماند ، همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام ، آنهم سخت عاطفی ! و بگویید که باقانون ظالمانه در کشور من، هر «شفیع» باید دیوانه باشد نه «مسعود»
* پیام من برای مردم ،زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمی خواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی داده نتوانسته ام . من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است . با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم .
ح . شهیدی : قبل از همه باید اعتراف کنم که از اولین دیدار با شما قلبآ خوشنود و خوشوقتم چون اسم شما همین اکنون با ترانه های فولکلوریک جامعه ئ ما مدغم شده است و در محافل عروسی ، که اصولا باید ترانه ء شاد خوانده شود ، اکنون ترانهء حزین « شهادت رهبر» و فرزندان غیور آن در این محافل ، زنده کننده ء حماسهء مقامت آنان در غرب کابل است .
اسم شما را همه بلدند ، کارنامه ء شما را همه میدانند و تصویر وحشت دشمان از شما ، در تبلیغات دشمنان به خوبی انعکاس یافته است . می خواهم اولین پرسشم را نیز با اشاره به شخصیت دو بعدی شما مطرح کنم شما برای مردم ما یک قهرمان واقعی هستید ، چون در اوج بی پناهی ها و احساس شکست های اجتماعی ، اسم شما و پیام پیروزی بر دشمن ، چون صاعقه ء امید ، در متن عمیق ترین یأس اجتماعی می درخشد طبیعی است که پیام مدافع پیروز مردم ، شخصیت قهرمان را به شخصیت فوالکلوریک تبدیل می کند و «شفیع قهرمان» شامل ترانه های زنان و اطفال می شود . این یک جنبهءشخصیت شماست که من فکر می کنم این شخصیت را جامعه به شما داده است و به غیر از جامعه هیچ کس نمی تواند این شخصیت را از شما بگیرد . ولی شخصیت دوم شما، شخصیتی است که دشمن آن را معرفی می دارد ، دشمن شما را سفاک و خونریز و چپاولگر و قطاع الطریق و یاغی و غارتگر و دزد و شیاد می بیند . ما در دفتر «عصری برای عدالت» نامه های متعددی داریم که شخصیت دوم شما را به مثابهء طعنه ء لا جواب به رخ ما می کشند و دلیل بارزشان این است که شما «دیوانه » لقب دارید پاسخم را از سوال اخیرم اغاز کنید و بگویید که اول چرا لقب «دیوانه» بر خود گذاشته اید و بعدا دو بعد متضاد شخصیت خویش را چگونه ارزیابی می کنید ؟
شفیع : مه به نوبهء خویش مسرورم که با شما آشنا می شوم و از جانبی خوشبختم که با یک مرجع مطمئن حرف می زنم که از ان بوی عدالت می آید ! اینکه دیگران « دیوانه » را چگونه صفتی می بینند برایم مطرح نیست ولی اینقدر میگویم که آنکه آگانه دیوانه می شود باید برای همه مطرح شود . دشمن صرف جنبه ء منفی دیوانه بودن را درک کرده است و من از «دیوانه گی » جنبه ء مثبت آنرا درک می کنم : می دیوانه ء مردم هستم . آنچه مردم مرا قضاوت می کنند با اهمیت است ، ولی آنچه «سیاست» در موردم می گوید کار دشمن است .
ح شهیدی : نمی شد به جای «دیوانه» لقب دیگری بر خود می گذاشتید که بوی عشق دفاع از مردم از آن می امد؟
شفیع : نه! از « دیوانه » بودن بوی جنگ می آید من با دیوانه گی خویش بوی هزار انسان بی گناه جامعه ام رااحساس می کنم . شما هنوز « جنگ » را درک نکرده اید جنگ بزرگترین« دیوانه گی» بشر است . جنگ خودش جنون است . وقتی بر طفل هفت ماهه در بطن مادرش فایر می کنند ، دو دیوانگی را به اثبات می رسانند : یکی دیوانه گی خشم و کینه و نفرت و تعصب ، ویکی دیوانه گی کسی را که بی عاطفگی . بی رحمی ورذالت ، دیوانه اش می سازد . دیوانهء بغض و کینه ها ، برای انتقام و تسلیت و قناعت خاطر جلاد می کشد ، و دیوانه ء مردم که اگر نکشد ثابت کرده نمی تواند که بی رحمی میراثی نیست که تنها به قدرتمندان رسیده و بی گناهان محکوم به معصومیت ابدی است .
انسان کشی معراج « دیوانه گی » بشر است ، و من خوشم نمی آید که در جنگی که بر سینهء انسان فایر می شود لقبی بر خود بگذارم که بیانگر تعقل بشر باشد جنگ مال دیوانه هاست « جنگ عادلانه » صرف جنبه ء مثبت دیوانه گی را بیان میدارد و به خاطر داشته باشید که اگر دیوانهء هدف خویش نباشید بر دشمن فایر کرده نمی توانید این تجربه ء من است ، این را از جانب من برای تاریخ ملتی بنویسید که من معلول کوچک تاریخ نا هنجاری های شوم و وحشیانهء مناسبات سیاسی و اجتماعی آنم . بنویسید که من « شفیع دیوانه » تف منطقی به ریش همه ء قوانینی ام که جوامع ما را به خون یک دیگر تشنه می کنند .تأویل اخلاقی را برای کسانی بگذارید که از جنگ می ترسند ، ولی خود گردندگان اصلی جنگ اند . برای سیاست و قدرت ، صادقانه جنگ می کنند ولی به خاطر تبرئه همین سیاست و قدرت، جنگ را محکوم می کنند ! درک میکنید چه میگویم؟.... دشمن وقتی از من توقع اخلاق را دارند برای اینست که من « دیوانه » نباشم و مطابق به خواست جنگ ، زنده گی نکنم . بنویسید که « دیوانه گی » خواست جنگ است . صداقت همین است که انسان آنچه است همان را لقب خود بسازد . نه نکته کمبود وجود خویش را با لقب دروغین پور کند . این کار مسخره گی است ، دروغ است و حتی خود را فریب دادن است که لقب را پوشش کاستی بزرگ درون می سازند . من میخواهم صادق باشم . وقتی می جنگم و آدم می کشم بگذارید « دیوانه » بودن من ، حد اقل بیان صداقت من در برابر همان آدمی باشد که آن را می کشم . دوست دارم انسان انچه هست همان را نمایش دهد چون جنگ محصول آن باطن های کثیفی است که با ظهر مقدس آراسته شده اند ! می دانید چه میگویم! دیوانه گی من ، صداقت من است . شهامت را داشتن جرئت برای ظاهر شدن مطابق به اصلیت وجودی خود ، تعریف می کنم . اصلیت خود را پنهان کردن بزدلی و خیانت است . آنانیکه جنگ می آفرینند و « مسعود » لقب می کنند ، دروغ می گویند ، بزدل اند ، چون جنگ آفرینی و «مسعود » بودن ، خیانت دو گانه با انسانیت است با جنگ انسان را می کشند و با « مسعود » او را فریب می دهند که گویا آن سفاک آدمکش با قتل هزاران انسان « سعادت » نصیبش شده است ! نه برادر عزیز بگذارید که من مطابق به اصلیت خویش و اصلیت جنگ « دیوانه باشم » نه « مسعود» سعادتی که هم خلق را بکشد و هم خلق را فریب بدهد ، این سعادت مربوط به دشمنان انسان است ، اگر دوستان انسان در جنگ « دیوانه نشوند» حتما « مسعود» می شوند .
شهیدی : من همیشه احساس می کردم که شما خلاف معمول هستید . ممکن است بفرمایید چرا؟
شفیع : من درعصری زنده گی می کنم که هر چیز معمول در آن ویران شده است . جنگ . خود بزرگترین خلاف معمول هاست .
ح .شهیدی: دشمن میگوید شما خلاف معمول می کشید !
شفیع : حرف دشمن را نزنید . از دوست بگویید !
ح . شهیدی : فکر کنید من میگویم خلاف معمول می کشید ؟
شفیع : نمی دانم خلاف معمول کشتن چیست . ولی آنچه در جنگ معول است بی رحمی است .
ح. شهیدی : سوالم را اصلاح می کنم میگویم که شما بی رحمانه می کشید .
شفیع : چون شاهدم که مرا بی رحمانه میکشند . اروپائیان ضرب المثلی دارند که می گویند « در جنگ مثل جنگ باید بود » در جنگ از رحم حرف زدن ، در میدان جنگ حلوا خواستن است . جنگ و اخلاق دو متضاد لایتناهی اند . اخلاق ، ترا به زنده گی دادن دعوت می کند و جنگ ، مادر جنایت است این را هم برای دیگران بگویید . خیلی دوست می داشتم که مرد اخلاق باشم و در جهانی که همه ، همه را دعوت به زنده گی کردن و سعادت می کنند ، من اخلاقی تر از دیگران می بودم . قبل از همه جنگ یک ثانیه هم نمی پزیرفتم که شفیع کنونی باشم . می بینید که جنگ چگونه موجودش را می سازد :( پاچه اش را بالا می کند و زخم پایش را که کاملا پر از کرم و چرک است ، نشان می دهد) من این شفیع نبودم . صبح وقتی پطلون می کردم ، وقتی می ایستادم کنار آیینه و موهایم را آرایش می کردم ، دنیای آینده ام را در آرامش موهایم خوشبخت می دیدم . در سرک وقتی راه می رفتم ، دوست داشتم که ظرافت و پاکی ، شخصیت من باشد ، اندیشه ام خیلی پاک تر از دنیایم بود اینطور (اشاره به پایش ) نبودم و هر گز فکر نمی کردم که موجودی شوم که در حیاتش کرمش بزند می بینید که چگونه انسان می سازد . این قانون است دعا کنید که در موقعیتی قرار نگیرید که یک بار بر همنوع خویش فایر کنید با اولین فایر و افتادن اولین انسان بر زمین در همان لحظه می میرید کس دیگری در وجود تان زنده می شود که تو نیست این موجود نو مثل جنگ است تا نجنگی هیچگاهی نمی فهمی که چرا " در جنگ باید مثل جنگ بود " پایم می لنگد ،درد می کند ، به مشکل راه می روم ، ولی دیگران باید ندانند که ضعف ، مرا از درون نابود می کند . این را جنگ به تو تو می آموزاند که سنگ باشی . تا جنگ نکنی ، احساس نمی کنی که درد خلای انسانیت در وجود ، چقدر سنگین تر از درد یک زخم است . در جنگ خودت از خودت نفرت داری ، اگر می کشی برای خودن نمیکشی و اگر کشته می شوی ، باز هم خودت کشته نمی شوی : برای دیگران است آن مردم که چشم به تو دارند و تورا پناه خویش احساس می کنند . نمی دانند که تو در درون خویش چقدر از خودت نفرت داری . من اعتراف میکنم که از خود نفرت دارم بیشتر از هر کس من از خود نفرت دارم
اعتراف می کنم که من برای خود انسان نکشته ام برای جامعه ای کشته ام که می دانم نبودن من حتما کامش را پاره می کنند . من هنوز هم احساس می کنم که صبحانه به پاکی و ارایش موهایم ضرورت دارم ، من هنوز لذت پطلون و نظافتم را احساس می کنم . من از این شیفع کرم زده نفرت دارم ، بنویسید برای مردم که من قهرمان نبوده ام ، صرف همین قدر می دانستم که آنها مرا پناه خویش می دانستند و من ... بلی من قهرمان نبوده ام . اگرخلاف معمولم به همین خاطر است چون احساس می کنم و تجربه دارم که جنگ مادر خیانت و جنایت به انسان است و انسان مسلح ، قبل از همه خودش اولین قربانی بی گناه جنگ است اگر میخواهید از من چیزی در تاریخ بماند همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام انهم سخت عاطفی ! و بگویید که با قانون ظالمانه ء در کشور من ، هر «شفیع » باید «دیوانه » باشد نه « مسعود » ! برای مردم بنویسید که هر وقت مرا بخاطر می آورند ، فراموش نکنند که من هم می خواستم مثل دیگران خوشخبت و آرام باشم .
ح : شهیدی : نمی دانم دیگر چه سوال کنم چون پاسخم را هم می بینم و هم می شنوم و منطقی تر از از پاسخی که هم دیده شود و هم شنیده شود ، دیگر پاسخی وجود ندارد : وای انانیکه جنگ را منطقا مجکوم می کنند (بدون آنکه احساس نفرت شما را در جنگ احساس کنند ) با منطق اقناع می شوند . اخلاق .....
شفیع : ببخشید که حرف تان را قطع کردم چون میل ندارم بدانم که اخلاق را می خواهند ملاک و اصل برای چه بسازند چون این را هر چه میخواهند بسازند اما یک چیزی را برایشان بگویید که قبل از اخلاق ، باید عاطفه را درک کنند و قبل از نقض اخلاق ، باید بدانند که عاطفه وقتی در وجود انسان کشته می شود ، انگاه است که ملاک نقض اخلاق به وجود می آید . نقض اخلاق در بیرون قابل تحمل است . همه می بینیم و در نهایت انتقاد می کنیم و اگر انتقاد اصلاح نشد ، محکوم می کنیم ، ولی مرگ عاطفه ، انسان را در درون می کشد . از فرط عاطفه و در اوج مرگ عاطفه ، انسان به ضد عاطفه تبدیل می شود « افشار » را تا کنون به خاطر دارم تقریبا همه فرار کرده بودند ، ولی من به سوی افشار برگشتم . می جنگیدیم ، در مرزی قرار داشتیم که صدای مردم شنیده میشد احساس کنید که این مردم از شماست از وجود تان است دشمن بر آن ها حاکم شده است . تو زنده ای و سلاح هم در دست داری ، ولی هر قدر فایر می کنی نمی توانی که جلو هجوم سیل آسای دشمن را بگیری . برای کشتن و پیروزی بر دشمن ، باید زنده باشید ، ولی زنده بودنت به بهای شنیدن فریاد هاییست که در عقب خط دشمن بلند است این فریاد از توست ، از خواهرت است ، از مادر و پدر و برادر ت است و بالاخره جامعه ات است!
کینه و خصومت دشمن را خوب می فهمی و می دانی که چگونه ظلم می کنند ...هر فریاد یک زن و هر ناله ء یک مرد ، برای تو تجاوز به ناموس و ریختن خون یک انسان است . دشمن می داند که بی گناهان را می کشد و تو نیز می دانی که دردعاطفی شنیدن مرگ انسان های بی گناه جامعه ات ، خونت را در درونت جاری می کند . چرا دشمن مردم بی گناه را می کشد؟ تا به تو بفهماند که چقدر ظالم پیروز است . با کشتن بی گناهان عجز و ناتوانی تو را به رخت می کشند که بترسی و تسلیم شوی . دشمن همه را می کشد زن را ، طفل را ، پیر را ، جوان را ، و تو صدای ناله وفایر را می شنوی که از میان خانه ها بلند است ولی هیچ کار کرده نمیتوانی از چشمت اشک و عاطفه ات خون جاریست . جنازه ء عاطفی زمانی با اشک از تخم چشمانت بیرون می شود که خون عاطفه ات در درونت بریزد و دید عاطفی چشمانت زمانی به سنگ تبدیل می شود که با چیغ هر زن ناله ء هر مرد ، سر از پایت را نشناسی . تحمل این حالت یک لحظه هم مشکل است ، ولی اگر ساعت ها اشک و خون عاطفه ات بریزد در درونت میمیری ، ان موجود اخلاقی میمیرد و عوض عاطفه در وجود ، سنگ می نشیند .
شب وقتی ناکام به خانه بر می گردی ، آنگاه است که فریاد زن و مردم مظلوم ، در وجودت برای ابد کاشته شده است وقتی شب تا صبح و صبح تا شب و سه سال بعد ، حتی در بامیان همان فریاد انسان های در حال مرگ را می شنوی ، احساس می کنی که دیوانه گی در جنگ ، جانشین اخلاق در صلح است . برای این منطقی های اخلاقی بگویید که جنگ به دیوانه ضرورت دارد چون منطق جنگ دیوانه گی است . اگر منطقی ها ، قبول ندارند که هر چیز باید با منطقش زنده گی کند ، در حقیقت به منطق خود دروغ میگویند.
ح . شهیدی : اگر راستش را بگویم در جریان چند روز من شاهد دو قضاوت مخالف در موردشما هستم . یک تعداد (بیشتر بالا می پرند) می گویند که شما به هیچ کس تن نمی دهید و بی بند و باری اخلاق شماست و مردم با گوشت و پوست خود از شما تنفر دارند ولی بر عکس در جشن ، هنگام رژه ، من شاهد بودم و کسیت ویدیویی هم در دستم است که مردم از شما آنقدر با هلهله و کف زدن بدرقه کردند که بی نظیر بود . در هنگام رژه ، باز هم حرکت شما خلاف دیگران بود و شما صرف برای استاد خلیلی سلام دادید و عمدآ قسمی وانمود کردید که غیر از ایشان کسی دیگر در لوژ وجود نداشت .
شفیع : کاملا درست میگویید . صداقت مردم را بعد از غرب کابل ، اولین بار من درغزنی در منطقه «جرمتو» دیدم . زمانی که آقای سید عباس حکیمی و سایر بزرگان سیاسی آنجا ما را از خود راندند و حتی به چنگ دشمن انداختند و خود در راه ما کمین زدند و ما را کشتند ، اما مردم ما را در اغوش گرفتند . وقتی از اطاق آقایی حکیمی بیرون شدم احساس کردم که چقدر کینه و نفرت از من در دل آقای حکیمی است و حتی حرف هایی که در مورد «رهبر شهید » گفتند برایم غیر قابل باور بود . تازه متوجه شدم که این مسثول محترم سیاسی چیزی بیشتر از یک دشمن نیست ! ولی وقتی میان مردم آمدم و مردم شعار می دانند که « ما اهل کوفه نیستیم که شفیع تنها بماند » انگاه بود که خودم نیز شاهد دوگونه خط متضاد در درون جامعه شدم . یکی خط مردم و یکی خط سیاسی ضد مردم . و بد بختی نیز در اینجاست که امروز قضاوت سیاسی مجزا از قضاوت مردم شده است !
... اما در لوژی که سید عباس حکیمی و ایرانی ها نشسته باشند ٍ این لوژ را سلام نمی کنم . با این کار حد اقل احساس می کنم که به خون رهبر و سید الشهدای مردم (شهید مرازی) و خود مردم صادق میمانم برایم اهمیت ندارد که بی اطاعتی مرا از خطر سیاسی ضد مردم ، چه لقب می دهند مهم اینست که من خود احساس خیانت در برابر مردم نکنم ، حالا وضعیت چنین شده است که همه باید در فردیت خویش صادق بمانند !
ح . شهیدی : میخواهم بپرسم که هیچگاهی از مرگ ترسیده اید؟
شفیع : نه! از مرگ کسی می ترسد که میخواهد زنده بماند من هم روزی مردم که بعد از قتل عام جامعه ام ، از خط اول افشار ، شکست خورده به جانب خانه امدم ، مرگ این شفیع (اشاره به زخم پا) رستاخیز نجات از درد است !
ح . شهیدی : عرف معمول این است که درخاتمه از شما بپرسم که پیام تان برای مردم چیست؟
شفیع : فکر میکنم که پیام من برای مردم ، زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمیخواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی نتوانسته ام .
من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم . مردم چه قضاوت می کنند ، نمی دانم ، چون در زنده گی ام تا کنون این فرصت را نیافته ام که به نظر مردم بیندیشم ، چون دفاع از وجود مردم ، فرصت نمی دهد که انسان به فکر مردم بیندیشد من صرف یک کار توانستم بکنم ولی خواستی مردم از مردم دارم که شاید عملی نباشد ، من همیشه در مورد قلبم می اندیشم ، اگر می شد آن را خودم می کشیدم و نظاره می کردم ولی حالا از مردم میخواهم که بعد از مرگم ، قلبم را از درون سینه ام بکشند ونظاره کنند که اول این قلب چقدر بزرگ بوده است و دوم حساب کنند که داغهای این قلب چقدر است . من احساس میکنم که قلب بزرگی را در وجود دارم ، ولی حساب داغها یش را نمی دانم ، داغ های قلبم ، گواه درد صداقتم خواهد بود . برای مردم بگویید که من ، شفیع ، عصاره ء یک دردم که به جای اشک ، به شکل خون بر زمین چکیدم .
روحش شاد و یادش گرامی باد !
شب پیش از مرگش
کوتاه ترین شب عمرش بود
این اندیشه که هنوز زنده است ،
خون را در مج دستش به جوش می آورد
از سنگینی تنش نفرت داشت
از نیروی خود گله میکرد
در قعر چنین نفرتی
لبخنده اش به لبش آشنا شد
یک رفیق نداشت ، بل
هزاران هزار که انتقام خونش را بگیرد
او بدین نکته آشنا بود
آنگاه آفتاب به خاطر او بر آمد
(پل آلوار)
از اینده نمی توان گریخت و اینده را نمی توان گرفت و اما اینده هرگز به معنی سرنوشت از پیش تعین شده و قضا و قدر نیست .اینده را می توان ساخت.برای اینکار باید بپا خاست و به میدان مبارزه امد و اگاهانه جنگید و اینده را منظبق بر منافح خود شکل داد .اگر می خواهید رها شوید و از اعماق بیرون ایید باید همان کاری را کنید که همه ما باید انجام دهیم .هیچکس منجی ما نخواهد شد. رهایی از زنجیر بردگی کار اسانی نیست و هیجکس رهایی را به ما نخواهد بخشید یا ارزان نخواهد فروخت .کار فقظ بدست خود ما مسیر است .یعنی زندگی خود را وقف منافح اکثریت مردم افغانستان و جهان کردن.در صورتی که شما چنین کنید جامعه ما برای نخستین بار به نسلی دست خواهد یافت که شکست را شکست خواهد داد