به سر زد
فکر عاشقی به سر زد حال دیوانه شدم
عشق تو دیوانه کرد مستو مستانه شدم
مثل خون در رگ رگ ام امو ختی تو راز عشق
من که دیوانه تو افسوس که افسانه شدم
درد هجران تو را در گور خواهم برد من
دور از معشوق و از خانه و کاشانه شدم
وصل تو در دل هر بار غمچه کرد و لانه کرد
شاد گشتم شادی کردم دور از کنه شدم
بوی تو را صبح گاه باد سحر اورد به من
خیستم از خواب صبح به فکر جانانه شدم
2009
\6\4اتریش
تقدیم به دوست عزیزم نعمت الله مونس در ان سوی دریا
از اینده نمی توان گریخت و اینده را نمی توان گرفت و اما اینده هرگز به معنی سرنوشت از پیش تعین شده و قضا و قدر نیست .اینده را می توان ساخت.برای اینکار باید بپا خاست و به میدان مبارزه امد و اگاهانه جنگید و اینده را منظبق بر منافح خود شکل داد .اگر می خواهید رها شوید و از اعماق بیرون ایید باید همان کاری را کنید که همه ما باید انجام دهیم .هیچکس منجی ما نخواهد شد. رهایی از زنجیر بردگی کار اسانی نیست و هیجکس رهایی را به ما نخواهد بخشید یا ارزان نخواهد فروخت .کار فقظ بدست خود ما مسیر است .یعنی زندگی خود را وقف منافح اکثریت مردم افغانستان و جهان کردن.در صورتی که شما چنین کنید جامعه ما برای نخستین بار به نسلی دست خواهد یافت که شکست را شکست خواهد داد