سعدی ګفته بود؛

بنی آدم اعضای یکدیګر اند            که در آفرینش ز یک ګوهر ند

چه عضوی بدرد آوررد روز ګار        دیګر عضوها را نماند قرار

ما در کشوری بدنیا آمدم۲۵ سال جنګ بود و خونریزی  و ویرانی بلی ما مسافران مهتاب بودیم  اما به مهتاب نمی رفتیم  ما آواره  وسر ګردان وویلان  دیګر در کره خاکی جای  برای زندګی نداشتیم ای کاش سعدی بودو می دید که دیګر بنی آدم اعضاییکدیګر نسیت

بنی آدم اعلای یکدیګر ند          که در آفرینش زبد بدترن

سعدیا دیده کشاه حالت دنیا بنګر        ماجرا دل آواره شیدا بنګر

یکقدم دور ترک ملت همسایه خویش      غرقه در آتشخون بی کس تنها بنګر