دوستان عزیز این بار با یک شعر از اسد بهار در خدمت ام
وطن
وطن قربان کوه پر ز سنگت
فدای تاریخ بلا بلند
وطن در شاخ سنگت لاله روید
فدای خاک پاک و اب جویت
ز دریای زلالت اب نوشم
ز پشم بره ات پتلون بپوشم
بنازم بامیان و قندهارت
هراتی باستان و هم تخارت
ز غزنی و جلال اباد زیبا
قشنگ تر کی توانم شهر پیدا
مزار و بلخ و زیبا و قشنگت
بنازم دشت بکوا و زرنجت
بسوی قرغه و پغمان روانم
ز بوی لاله سحرا جوانم
بچنم من ز کوهت ضد سبد گل
بپاشم پش پای خلق کابل
که شهر شان همیشه غرق جنگ است
دل مردم برای صلح تنگ است
وطن فصل بهارت بازاید
ز هر سو نغمه و آواز اید
بخوانم شعر صلح و سر بلندی
ز قندار و هرات و شهر غزنی
نگویم اینچنین و انچنان است
بهارت خوش و خرم جاویدن است
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 17:54 توسط محمد علی سروری
|
از اینده نمی توان گریخت و اینده را نمی توان گرفت و اما اینده هرگز به معنی سرنوشت از پیش تعین شده و قضا و قدر نیست .اینده را می توان ساخت.برای اینکار باید بپا خاست و به میدان مبارزه امد و اگاهانه جنگید و اینده را منظبق بر منافح خود شکل داد .اگر می خواهید رها شوید و از اعماق بیرون ایید باید همان کاری را کنید که همه ما باید انجام دهیم .هیچکس منجی ما نخواهد شد. رهایی از زنجیر بردگی کار اسانی نیست و هیجکس رهایی را به ما نخواهد بخشید یا ارزان نخواهد فروخت .کار فقظ بدست خود ما مسیر است .یعنی زندگی خود را وقف منافح اکثریت مردم افغانستان و جهان کردن.در صورتی که شما چنین کنید جامعه ما برای نخستین بار به نسلی دست خواهد یافت که شکست را شکست خواهد داد